رویای شیشه ای

مرگ بزرگترین خسران زندگی نیست ، بزرگترین خسران زندگی آن چیزی ست که در شما میمیرد هنگامی که زنده اید.

پائیز برگشته

حتما برگی افتادنش را فراموش کرده بود

آنقدر ها مهربان هست

به خاطر یکی هم از سفر بازگردد.

" جواد فراهانی "

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت توسط رؤیا

هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم
یعنی خودم را ..
ذخیره ای که از آفتاب تابستان داشتم
هیچ کس نداشت ..
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و
در من رسیدی ..

هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم ..
یعنی تو را ...

" رسول یونان "

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت توسط رؤیا

فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی”    

"علیرضا روشن"

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت توسط رؤیا|

داستان داره جالب و در عین حال تراژدیک میشه ! داستان من شده همون قصه معروف ، که تو یکی رو دوست داری ، اون یکی دیگه رو و یکی دیگه ، یکی دیگه رو ... همچین زنجیروار طور! فک کن! پرینترمون خراب شده بود ، با رایانه تماس گرفتیم تا بیان درستش کنن و برنامه شو دوباره نصب کنن. یه پسری اومده بود که از قضا دوست همون جناب تجهیزات پزشکی در اومدن! مهندسه که داشت برنامه رو نصب میکرد ایشونم اومدن در اتاقمون و گفتن اجازه هست منم بیام داخل؟ اونجا بود که فهمیدم دوستن. خلاصه اون روز گذشت و این یارو رایانه ایه برای نصب برنامه و ویروس کشی و آپدیت و ... پاش به اتاقمون باز شده بود ولی اون دیگه نیومد تو اتاق! و هر دفعه ام کلی سوالای رژیم غذایی می پرسید و دیگه رفته رو مخمون . حسم داره کم کم بهم هشدار میده مواظبش باشم ، احساس زنانه غلط نمیگه ... ولی امیدوارم اینطور نباشه... حس خوبی به آخر این ماجراها ندارم. تا چه پیش آید...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت توسط رؤیا

میدانی چیست ؟! دوست داشتن بهترین لذت زندگیست اما بی گمان از آن بهتر دوست داشته شدن است...

چند روزییه زیاد میبینمش ... اولین باری که دیدمش خیلی جالب بود ، تازه اتاقشون رو عوض کرده و همسایه ما شده بودن و به خاطر این جابجایی خطاشون قاطی شده بود و از شانس خط شون افتاده بود رو خط ما. اون روز سرمون خیلی شلوغ بود و تلفن هم هی زنگ میخورد ، حالا اگه با خودمون کار داشتن موردی نبود اما هر کی تماس میگرفت با تجهیزات پزشکی کار داشت ،دیگه تو آخرین تماس از کوره در رفتمو سریع بلند شدم و رفتم دم اتاقشون و خیلی شاکی گفتم : ببخشید جناب!!! شماره اتاقتون چنده ؟ بگید که من به این بنده های خدا بگم تا هم کار اونا راه بیافته هم ما راحت شیم . همین طور مسلسل بار داشتم نطق میکردم که یهو سرش رو از پشت سیستمش آورد بیرون . لال شدم! نه اینکه خیلی جذاب و فوق العاده باشه یا مثلا از این عشق تو یه نگاه و اینا ، نه ، سرش شکسته بود و باند پیچی شده! واسه همین ساکت شدم. دید زیادی دارم سرشو نگا میکنم ، بداخلاق گفت : ما هنوز تلفنمون وصل نشده! و دوباره رفت پشت سیستمش ،همین . منم دیدم زیادی دیگه رو مخشم یه آهان گفتم و برگشتم تو اتاقمون. اولین حرفیم که زدم این بود که به همکارم گفتم این یارو چرا کله ش باند پیچی شده ست؟!! خشنم هست ، احتمالا یکی زده دو تا خورده !... بعد اون روز دیگه کلا یادم رفت همچین آدمی رو دیدم ، شیفتامونم مخالف هم بود و به این خاطر اصلا نمیدیدمش. جالب بود که من یه سال تو این بیمارستان کار میکردم و این آدمو ندیده بودم.

تا اینکه یه چند باری تو راهروها دیدمش اوایل اصلا محلش نمیذاشتم ، کلا سلام هم نمیدادم، نه که بد اخلاق بود حوصله اخم و تخم نداشتم. یه چند باریم تو پارکینگ دیدمش که یه سری واسم تکون میداد ، منم دیدم دیگه خیلی بی ادبیه واسه همین اگه میدیدمش یه سلام آهسته میدادم اونم همینطور ... تا اینکه یه روز با مامان تو کلینیک داشتم براش وقت میگرفتم که دیدمون ، همچین گرم سلام علیک کرد که یه لحظه شک کردم که از قبل مامان رو میشناخته! بعد اون روز زیاد گرم میگیره کلا عوض شده ... نمی دونم ...

بازی نگاه ها هنوز ادامه دارد ...


برچسب‌ها: دوست داشتن
نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت توسط رؤیا

مگر می شود

 زندگی ام را بهم ریخته آ
فریده باشد،

خـــــدای دانـــــــه های انار ...؟؟؟

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت توسط رؤیا

صدای خش خش برگ هایی که خودشان را فرش راه پاییز کرده اند، مرا عاشق تر می کند ...

۹۲/۷/۱

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت توسط رؤیا

می توانند همه چیزت را بگیرند، اموالت، بهترین سال هایت، تمامی خوشی ها و تمامی شایستگی هایت را، تا آخرین تکه ی لباست... ولی همیشه رویاهایت برایت باقی خواهند ماند تا جهانی را که از تو ربوده اند از نو بسازی...

" سوء قصد __ یاسمینا خدرا "

برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت توسط رؤیا|

سلام ...
من شرمنده ام ، بابت تاخیر هام و دیر به دیر سر زدن هام ...
بدتر از اون شرمنده محبت شما دوستای گل و مهربون که به یادم بودین ...

اینکه فراموش نشی خیلی حس خوب و وصف نشدنیه ...

نمی خوام هندیش کنم :)) ولی واقعا شرایط بدی داشتم .کمر درد شدید و عدم حرکت. بعد کلی درد و ناله و عکس و رادیولوژی گفتن که منه 25 ساله ورم دیسک دارم!!! هنوزم بعد دو هفته تو شوکم. خلاصه اینکه خیلی کارا برام ممنوع شد : رانندگی ، دویدن و پیاده روی . پله . طولانی نشستن و متعاقبش استفاده از کامپوتر به خاطر شکل نشستنش.

خیلی خوشحال شدم بعد این مدت طولانی که اومدم و این همه لطف و پیام هاتونو دیدم .
مرسی خیلی زیاد مرسی.
خیلی دوستون دارم ...

مرسی که هستین.

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت توسط رؤیا|

درست برعکس عشق،

در نفرت آدم شک و تردید به دلش راه نمی ده.

هرگز ، من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم.

تنها احساسیه که به آدم خیانت نمی کنه !


اریک امانوئل اشمیت | عشق لرزه | ترجمه شهلا حائري |

....................................................................................

پ . ن ۱ :نمی دونم چی میشه ، به کجا میرسی ، باهات چی کار میکنن که نهایتش میرسی به نفرت ... که اولش می ری تو بهت ، بعد یه نگاه به خودت میکنی و یه نگاه به دور و برت می ندازی و دوباره یه نگاه دیگه به خودت ... نه اینکه به خودت شک کرده باشی ، نه ، جرات نگاه کردن به اونو نداری ، نمی خوای باور کنی اینی که الان روبروته همون آدمه چند ثانیه قبله!! آره نفرت از اون حس هاست که تو لحظه شکل میگیره ... اما یه بدی داره ، که یه بدی که نه ، چون نفرت همش بدیه ، اما بدترین قسمت قضیه اینه که نفرت هم یه حسه !!! و این خیلی بده ، یعنی اینکه تو هنوزم تو قلبت اون شخصو داری ، حالا اگه میخواد حست بهش قشنگ نباشه ولی... ولی بهش احساس داری! که کاش نداشتی ، که اگه از یکی بریدی سعی کن هیچ احساسی بهش نداشته باشی ، تهی شی ازش ، تهی تهی ...

طرف صحبتم یه آدمه بالغه نه یه بچه ... که عشق و دوست داشتن که نفرت و ... بچه بازی نیست . که سر یه بحث و اختلاف مسخره نگی ازت متنفرم که این یعنی از اولشم هیچ احساسی بهش نداشتی که به همین راحتی این جمله رو به زبون آوردی ... نفرت یعنی بهت نارو زدن ، یعنی به اعتمادت به احساست خیانت کردن ، یعنی به شعورت توهین کردن ... یعنی کاری کردن باهات که اگه بتونی هم ببخشی نمیتونی فراموش کنی ، که بخشش یعنی فراموشی! از اعماق قلب و احساس! ... سعی کن متنفر نشی ، که بی حس شو نسبت به اون شخص ولی متنفر نه! تنفر کوچیکت میکنه ، هم روحتو هم قلب و احساستو حقیر میکنه ... پس با چشم باز پیش برو که اگه شده به عقب هم برگرد ولی هرگز چشماتو رو به واقعیت ها نبند که یه دفعه به خودت میای و میبینی که دیر شده ...

 

پ . ن ۲  : هیچ وقت متنفر نبودم این حرفاهم بعد از خوندن این جمله به ذهنم اومدن.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

از مرگ 

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود

هراس من- باري- همه مردن در سرزميني ست

كه مزد گوركن 

از آزادي آدمي افزون باشد.

به ياد شاملو بزرگ/۲ مرداد

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

یعنی باورم نمی شه هنوزم تو شوکم . اینکه باورات یه دفعه رو سرت آوار شن واقعا دردناکه ! کسایی رو که یه عمر فکر میکردی باورت دارن ، می شناسنت ، قبولت دارن و مهمتر از همه بهت اعتماد دارن  یه چهره ی دیگشونو ببینی ! ببینی که همه ی اینها حرف بوده ، ادعا بوده و از ته دل نبوده  ...  می شکنی ،خرد میشی و مغزت استپ میکنه دیگه حال خودت رو نمی فهمی ... عمق فاجعه اینجاست که خودتم به خودت کم کم شک می کنی! چون تو واقعا اونا رو باور داری!!!

پ . ن : امشب دلم شکست ، از کسی که عزیزترینمه... و می دونم که من دیگه رؤیای سابق نمی شم! بدجور چوب صاف بودنمو خوردم ... یعنی من یه همچین آدمیم؟!! انقدر ساده و پپه که به اسم نصیحت هر چی دلشون بخواد بارم کنن؟ ... تو حال خودم نیستم، بی خیال .

پ.ن : نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل ...

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ...

دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ، هوای گریه با من ...

 (نمی دونم دور چندمه که دارم از اول به این آهنگ گوش میدم ... ترک هی تکرار میشه ...تکرار تکرار ...)

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت توسط رؤیا|

این روزا حال عجیبی دارم ، نمیدونم باید اسمش رو چی بذارم  ،هم سرخوشم هم نگران . نگرانیم از بابت بی خبریمه ، وگرنه کلا آدمی هستم که تو حال زندگی میکنم. فردا دقیقا یک ربع قرن میشه که از عمرم میگذره! و این برام غیر قابل درکه ... چون حقیقتا به اندازه ی این ربع قرن از زندگیم بهره ای نبردم ... چرا خوش گذرونی کردم ،خرابکاری و شیطنت و جوونی تا دلم بخواد ،محبت کردم و محبت دیدم  ... اذیت کردمو آزار هم دیدم ... به خیلی چیزا که حتی تصورش رو هم نمیکردم رسیدم و در کنارش خیلی چیزا هم از دست دادم ، اما ...  این اون چیزی نبوده و نیست ُکه من از خودم و زندگیم  انتظار داشتم  ... به نظرم خیلی کارای نکرده دارم  و هیچ جوره دوست ندارم ۲۵ ساله بعد درست همین روز باز این احساس رو داشته باشم... پس به قول معروف فردا اولین روز از ادامه زندگیه منه! پیش به سوی تحول...

۳۰ ام خرداد ۱۳۹۲ / رؤیا

.....................................................

پ.ن : در اندرون تو کسی ست ،دنیایی ست ...
و ترا یاری خواهد داد که خواستن را
به شدن بدل کنی
ونیرویی نهفته ,که گامهایت را یوسته براه تواند برد
پس خو یشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن
ودست به کار آنچه باید...
رویاهایت را فرو مگذار
"دونا لوین"

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺗﺎﺭﯼ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺁﻭﺍﺯ ﻫﻢ
ﺷﻮﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﻨﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻨﺠﮥ ﺷﻬﻨﺎﺯ ﻫﻢ ... 

استاد جليل شهناز نوازنده چيره دست تار و سه تار امروز و در سن ٩٢ سالگى در بيمارستان آراد در گذشت.

روحش شاد ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت توسط رؤیا

تو صدای خنده هامی ،یه طنین تا اوج رؤیا ...

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت توسط رؤیا

 

امروز یهویی زد به سرم از بیمارستان برم پارک  ...بعد کمی قدم زدن رو یه نیمکت نشسته بودم که اومدش کنارم نشست و گفت : دستتو بده ببینم! یه نگاه بهش کردم و بعد ... اهل این جور چیزا نیستم ولی حوصله ام سر رفته بود و البته حس کنجکاوی  و شیطنتمم بی تقصیر نبود! ... دستمو دادم بهش ،گفت اون یکیو بده ، یه نیگا بهش کردم و دست راستمو گذاشتم تو دستش . یه چند دقیقه نیگا نیگاش میکرد . منم که دیگه کفری شده بودم گفتم : خوب؟؟؟ ... دوباره چند ثانیه سکوت کرد ... آماده شده بودم که یه چی بارش کنم که گفت :خیلی دوست داره!... منو میگی؟!!! کبود شده بودم از نخندیدن! کیو میگه این؟ با من بود؟ بیچاره اونیکه منو دوست داره! تازه بدون اطلاع قبلی!... گفت توام عاشقش میشی و البته با رفتارات و شلوغیات خیلی عصبیش میکنی ... اما! ... ای بابا دوباره رفته بود تو مود سکوت! ... گفتم اگه راست میگی اسمش چیه کلک!!! ... سکوت اژدها!!!... منم که هی وول میخوردم ! عصبانی یه نیگا بهم کرد و گفت بیا ! همین کارارو میکنی که با وجود علاقه زیاد بهم نمیرسید!!!... یعنی میخواستم بگیرم بزنمشا! زنیکه سه نقطه! ... دوباره شروع کرد به حرف زدن : از بچه ها خوشت نمیاد و دوروبرت شلوغه و خیلی غدی!... اما دست خیر داری ... به خیلیا کمک میکنی و ... ( یعنی اینکه پول خوب باید بهم بدیا!!! بچه پرووو) ... دیگه برام جذابیت نداشت یه پولی بهش دادمو رفت رد کارش اما قیافه ی مهربونی داشت ...صورتش زیر آفتاب سوخته بود .معلوم نبود از صبح تا شب از چند نفر درشت میشنوه واسه یه قرون پول!!! حالا هی بگن بیاین رای بدین!!! ... اه همه چیو باهم قاطی کردم ... بیشوور آخرش اسم عشقمو هم نگفتااااا!

رؤیا

 

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

 

تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمت

وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد
                                                     چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
                                                             چه دریایی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

                                                    چه زندگی‌ست!
تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست
 
و نمی‌دانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای

چه‌گونه او طبلِ سُرخِ زنده‌گی‌اش را به نوا درآورد ...

"شاملو "

 


برچسب‌ها: شاملو
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

خوشبختی واژه ی عجیبیه ...

تو دایره واژگان هر کس یه تعریفی براش پیدا میشه

اما برای من خوشبختی یعنی ،

کسایی رو تو دنبات داشته باشی

که بتونی عشق و محبت خالصت رو تقدیمشون کنی!

این تو باورای من نهایت سعادت می تونه باشه!

خوشبختی یعنی برای آدمای مهم زندگیت ،مهم باشی!

این موجودات مهم و دوست داشتنی

که هیچ جوره نمی تونی دوستشون نداشته باشی!

کم اند تو زندگیمون و برای من یه نفر انگشت شمار!

کسایی که لیاقت صداقت و تبلور احساس عمیقمون رو داشته باشن ...

کسایی که با حس وجودشون ،

ذره ذره ی روح و احساسمون به وجد میاد!

و در نهایت اینکه :

مهم زندگیم 

فرشته ی سیبیلوی مهربونم

روزت مبارک ...

 

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت توسط رؤیا|

قطره های سرکش باران، می خورد بر صورتم، اما ...

اینکه این قطره، ز دریاست یا ز دل

خود هم نمی دانم

این سرشکی که می لغزد غریبانه

از شعف جاریست یا غم؟!

من حتی، این هم نمی دانم .

اما، دل بی طاقتم انگار

هوایی باران شده ست اینبار !...

...

همین کافیست، من را 

که این دل بی ترک مانده ست

باقی همه قصه ست

تکرار تکرار ست ...

 

امضا - رؤیا

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت توسط رؤیا|

آغاز می شوم زِ ،نُو

پرواز می کنم به اوج

شب ها به وقت خواب من ،

پر بغض می شوم هنوز

شوقی ست در دلم که آن

بی خود ز خود کند مرا

این پر گشودن ،این شعف

ققنوس کرده است مرا

خود ،شعله می زنم به خود

تا این حصار بشکند

تا این منِ در بند شده 

دل به رهایی بسپرد

من از ازل ،تا به کنون در فکر زندان بان خویش

زندانی این خود منم

زندانی افکار خود

در بند این تعلق و تکرار بی تکرار خویش ...

امضا - رؤیا

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت توسط رؤیا|

لبخند تو زیباترین شاخه گل دنیاست

چشم هایت مهربانی را واژه واژه به من آموخته اند

مادرم روزت مبارک...

به قول حسین پناهی :

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت توسط رؤیا

گاهی عجیبب میشوم ... مثل امروز :

گاهی دوست داری به خودت گیر بدهی

خودت را فحش دهی و یا حتی کتک بزنی

گاهی آنقدر این حس بر تو غلبه می کند که می خواهی

جای تمام کارهای نکرده ات هم خودت را تنبیه کنی!

بماند که ...

اینکه چرا یک بار بیشتر نگفتم دوستش دارم

چرا وقتی صدایم کرد خودم را به خواب زدم

چرا کمی بیشتر خودم را برایش لوس نکردم

چرا یک بار بیشتر نبوسیدمش ،نبوییدمش

چرا جوابش را دادم ، دلش را شکستم

چرا آن شب لبخندی را که حقش بود دریغش کردم!

چرا ...

و تمام این چراها مغز و روحم را مانند موریانه ای از درون می جوند

و من فقط از یک چرا دلشادم ،و آن اینکه :

چرا به او دروغ نگفتم و اگر گفتم به نصف روز نرسیده اعتراف کردم.

وای وای وای ،

چقدر حرف نگفته با تو داشتم و خودم هم نمی دانستم!

دیدی چقدر می توانم عجیب باشم 

اینها را تماما امروز فکر کردم ،

فکر اینکه روزی ،ساعتی ،حتی لحظه ای نباشید

ویرانم می کند و هوار هوار حسرت به دلم می گذارد.

پس باشید ، اقل کم تا پایه هایم محکم شود باشید.

ممنون که هستید پدر و مادر خوبم.

دوستتان دارم.

امضا - رؤیا

 


برچسب‌ها: سالگرد ازدواج
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت توسط رؤیا|

چه خوب می‌شد

یک دور، دور خودت بگردی،

دور و برت را کامل نگاهی بیندازی،

کمی خیالت را دست کاری کنی

و جایی برایم گوشه ی دلت بگذاری

جایی که جای هیچ کس نیست

همان گوشه‌ی خالی دلت که هیچ کس پیدایش نمی‌کند

 هیچ کس ...

آنجا را برای من کنار بگذار...

"علی صالحی"

 


برچسب‌ها: متفرقه
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا|

دیدی چه شد؟!

باز دوباره به یادش افتادم

منی که با خود عهد کردم

یادم او را فراموش!

اما نمی دانم چرا، از لحظه ای که یادش فراموش شد

دلم خاموش شد، خاکستر شد

و هر بار من با لذت هر چه تمام تر

این آتش زیر خاکستر را شعله ور کردم

و به یادش به تماشا نشستم

آزار دارم دیگر!... 

بیا ، باز هم بیا

باز هم بیا و بیافت درست وسط یادم!

امضا - رؤیا

 


برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا|

دلم یک میز می خواهد به همراه دو صندلی چوبی

نیازی به قهوه و کیک شکلاتی نیست

قرار نیست ادای کسی را درآوریم

پس ، دو استکان چای و شکرپنیر لطفا!

سرم را که بلند می کنم

چشمانم در جاذبه چشمانت سقوط می کند

آرامش این دو گوی

مرا یاد شیطنت های دختری می اندازد

با خنده هایی کودکانه   

دوخته شده بر لبانش

حتی در چشمان به رنگ شبش ،به یاد خودم!

من با تو تمام  کافه های این شهر دودی را گشته ام

چقدر جای تو خندیده ام و تو لبخند زده ای

من بغض کرده ام و تو گریسته ای

تو نجوا کرده ای و من حرف زده ام

تو خانومی کرده ای و من بچگی!

و من چقدر این نجابتت را دوست دارم...

دلتنگم، دلتنگ تو و آن روزها!

امضا - رؤیا

 


برچسب‌ها: استعلاجی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 
که اشتباه نمی‌کنند! 
بايد راه افتاد، 
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند 
بعضی هم به دريا نمی‌رسند. 
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد! 

علی صالحی

 


برچسب‌ها: متفرقه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا|

این روزا همش خونه ام ، از صبح تا شب ...

دو روز پیش جراحی داشتم و حالا سه هفته مرخصی استعلاجی دارم! اولش کلی خوشحال شدم از این که این مدت دیگه مجبور نیستم صبح های زود از خواب پاشم یا اینکه بیمارستان شیفت واستم ، اما جالبیش اینجاست که مرخصیم به روز سوم نرسیده دارم از بیکاری دیوونه میشم! ... ما آدما خیلی چیزها داریم که قدرشونو نمی دونیم ... خود من! اگه یه روز یکی بهم می گفت قدر این روزهای کاریتو بدون بهش میخندیدم اما الان... / از خونه که نمی تونم بیرون برم ، زیادم نمی تونم حرکت کنم فقط با کتاب ها و لب تاپ و ام پی فورم سرگرمم ،حوصله ی فیلم نگاه کردنم ندارم... یه دفعه یاد وبلاگم افتادم  دیدم بهترین سرگرمیم می تونه همین باشه ... عجب فکری کردم! :)

امیدوارم خدا از این روزها واسه هیچ کس نیاره، بد دردیه لا مصب!


برچسب‌ها: استعلاجی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا

 

وقتی كه می رفتی بهار بود
تابستان كه نیامدی پاییز شد
پاییز كه برنگشتی پاییز ماند
زمستان كه نیایی پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز...


برچسب‌ها: متفرقه
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت توسط رؤیا|

دستت را به من بده
نترس !
با هم خواهیم پَرید .
من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته هایی که باران پَرَست .
امید و علاقه ی من از تو ،
اندوه و اضطرابِ تو از من .
واژه ها ، کتاب ها و ترانه های من از تو ،
سکوت ، هراس و تنهایی تو از من .
حضور ، حیات و حوصله ی من از تو ،
تَراخُم ، تشنگی و کسالتِ تو از من .
هلهله ، حروف ، هر چه هستِ من از تو ،
درد ، بلا و بی کسی های تو از من!

 
" سید علی صالحی – ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند"
 

برچسب‌ها: درد دل هایم
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت توسط رؤیا|

 
من یک هدف دارم و شما تنها گلوله دارید ...
دعا کنید بعد از تمام شدن گلوله هایتان زنده نباشم ،
و این را بدانید که پشت این نقاب ...
 
فقط تکه ای استخوان و ماهیچه پنهان نشده ،
در پشت این نقاب یک آرمان وجود دارد ...
و بدانید آرمانها ضد گلوله هستند !
 
 
 
V for Vendetta , James McTeigue , 2005


 

برچسب‌ها: متفرقه
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت توسط رؤیا|


آخرين مطالب
» مهربان پائیز
» خرمالوهای کال ...
» فصل
» آری آغاز دوست داشتن است ... (2)
» آری آغاز دوست داشتن است ... (1)
» ميشود؟!!
» پادشاه فصل ها ...
» همه چیزت ...
» مرسی که هستین ...
» نفرت ...

Design By : mysali.com