مرگ بزرگترین خسران زندگی نیست ، بزرگترین خسران زندگی آن چیزی ست که در شما میمیرد هنگامی که زنده اید.
این روزا حال عجیبی دارم ، نمیدونم باید اسمش رو چی بذارم ،هم سرخوشم هم نگران . نگرانیم از بابت بی خبریمه ، وگرنه کلا آدمی هستم که تو حال زندگی میکنم. فردا دقیقا یک ربع قرن میشه که از عمرم میگذره! و این برام غیر قابل درکه ... چون حقیقتا به اندازه ی این ربع قرن از زندگیم بهره ای نبردم ... چرا خوش گذرونی کردم ،خرابکاری و شیطنت و جوونی تا دلم بخواد ،محبت کردم و محبت دیدم ... اذیت کردمو آزار هم دیدم ... به خیلی چیزا که حتی تصورش رو هم نمیکردم رسیدم و در کنارش خیلی چیزا هم از دست دادم ، اما ... این اون چیزی نبوده و نیست ُکه من از خودم و زندگیم انتظار داشتم ... به نظرم خیلی کارای نکرده دارم و هیچ جوره دوست ندارم ۲۵ ساله بعد درست همین روز باز این احساس رو داشته باشم... پس به قول معروف فردا اولین روز از ادامه زندگیه منه! پیش به سوی تحول... ۳۰ ام خرداد ۱۳۹۲ / رؤیا ..................................................... پ.ن : در اندرون تو کسی ست ،دنیایی ست ... ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺗﺎﺭﯼ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺁﻭﺍﺯ ﻫﻢ استاد جليل شهناز نوازنده چيره دست تار و سه تار امروز و در سن ٩٢ سالگى در بيمارستان آراد در گذشت. روحش شاد ... امروز یهویی زد به سرم از بیمارستان برم پارک ...بعد کمی قدم زدن رو یه نیمکت نشسته بودم که اومدش کنارم نشست و گفت : دستتو بده ببینم! یه نگاه بهش کردم و بعد ... اهل این جور چیزا نیستم ولی حوصله ام سر رفته بود و البته حس کنجکاوی و شیطنتمم بی تقصیر نبود! ... دستمو دادم بهش ،گفت اون یکیو بده ، یه نیگا بهش کردم و دست راستمو گذاشتم تو دستش . یه چند دقیقه نیگا نیگاش میکرد . منم که دیگه کفری شده بودم گفتم : خوب؟؟؟ ... دوباره چند ثانیه سکوت کرد ... آماده شده بودم که یه چی بارش کنم که گفت :خیلی دوست داره!... منو میگی؟!!! کبود شده بودم از نخندیدن! کیو میگه این؟ با من بود؟ بیچاره اونیکه منو دوست داره! تازه بدون اطلاع قبلی!... گفت توام عاشقش میشی و البته با رفتارات و شلوغیات خیلی عصبیش میکنی ... اما! ... ای بابا دوباره رفته بود تو مود سکوت! ... گفتم اگه راست میگی اسمش چیه کلک!!! ... سکوت اژدها!!!... منم که هی وول میخوردم ! عصبانی یه نیگا بهم کرد و گفت بیا ! همین کارارو میکنی که با وجود علاقه زیاد بهم نمیرسید!!!... یعنی میخواستم بگیرم بزنمشا! زنیکه سه نقطه! ... دوباره شروع کرد به حرف زدن : از بچه ها خوشت نمیاد و دوروبرت شلوغه و خیلی غدی!... اما دست خیر داری ... به خیلیا کمک میکنی و ... ( یعنی اینکه پول خوب باید بهم بدیا!!! بچه پرووو) ... دیگه برام جذابیت نداشت یه پولی بهش دادمو رفت رد کارش اما قیافه ی مهربونی داشت ...صورتش زیر آفتاب سوخته بود .معلوم نبود از صبح تا شب از چند نفر درشت میشنوه واسه یه قرون پول!!! حالا هی بگن بیاین رای بدین!!! ... اه همه چیو باهم قاطی کردم ... بیشوور آخرش اسم عشقمو هم نگفتااااا! رؤیا تو نمیدانی غریوِ یک عظمت وقتی که در شکنجهی یک شکست نمینالد "شاملو " خوشبختی واژه ی عجیبیه ... تو دایره واژگان هر کس یه تعریفی براش پیدا میشه اما برای من خوشبختی یعنی ، کسایی رو تو دنبات داشته باشی که بتونی عشق و محبت خالصت رو تقدیمشون کنی! این تو باورای من نهایت سعادت می تونه باشه! خوشبختی یعنی برای آدمای مهم زندگیت ،مهم باشی! این موجودات مهم و دوست داشتنی که هیچ جوره نمی تونی دوستشون نداشته باشی! کم اند تو زندگیمون و برای من یه نفر انگشت شمار! کسایی که لیاقت صداقت و تبلور احساس عمیقمون رو داشته باشن ... کسایی که با حس وجودشون ، ذره ذره ی روح و احساسمون به وجد میاد! و در نهایت اینکه : مهم زندگیم فرشته ی سیبیلوی مهربونم روزت مبارک ... قطره های سرکش باران، می خورد بر صورتم، اما ... اینکه این قطره، ز دریاست یا ز دل خود هم نمی دانم این سرشکی که می لغزد غریبانه از شعف جاریست یا غم؟! من حتی، این هم نمی دانم . اما، دل بی طاقتم انگار هوایی باران شده ست اینبار !... ... همین کافیست، من را که این دل بی ترک مانده ست باقی همه قصه ست تکرار تکرار ست ... امضا - رؤیا آغاز می شوم زِ ،نُو پرواز می کنم به اوج شب ها به وقت خواب من ، پر بغض می شوم هنوز شوقی ست در دلم که آن بی خود ز خود کند مرا این پر گشودن ،این شعف ققنوس کرده است مرا خود ،شعله می زنم به خود تا این حصار بشکند تا این منِ در بند شده دل به رهایی بسپرد من از ازل ،تا به کنون در فکر زندان بان خویش زندانی این خود منم زندانی افکار خود در بند این تعلق و تکرار بی تکرار خویش ... امضا - رؤیا لبخند تو زیباترین شاخه گل دنیاست چشم هایت مهربانی را واژه واژه به من آموخته اند مادرم روزت مبارک... به قول حسین پناهی : به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... گاهی دوست داری به خودت گیر بدهی خودت را فحش دهی و یا حتی کتک بزنی گاهی آنقدر این حس بر تو غلبه می کند که می خواهی جای تمام کارهای نکرده ات هم خودت را تنبیه کنی! بماند که ... اینکه چرا یک بار بیشتر نگفتم دوستش دارم چرا وقتی صدایم کرد خودم را به خواب زدم چرا کمی بیشتر خودم را برایش لوس نکردم چرا یک بار بیشتر نبوسیدمش ،نبوییدمش چرا جوابش را دادم ، دلش را شکستم چرا آن شب لبخندی را که حقش بود دریغش کردم! چرا ... و تمام این چراها مغز و روحم را مانند موریانه ای از درون می جوند و من فقط از یک چرا دلشادم ،و آن اینکه : چرا به او دروغ نگفتم و اگر گفتم به نصف روز نرسیده اعتراف کردم. وای وای وای ، چقدر حرف نگفته با تو داشتم و خودم هم نمی دانستم! دیدی چقدر می توانم عجیب باشم اینها را تماما امروز فکر کردم ، فکر اینکه روزی ،ساعتی ،حتی لحظه ای نباشید ویرانم می کند و هوار هوار حسرت به دلم می گذارد. پس باشید ، اقل کم تا پایه هایم محکم شود باشید. ممنون که هستید پدر و مادر خوبم. دوستتان دارم. امضا - رؤیا چه خوب میشد یک دور، دور خودت بگردی، دور و برت را کامل نگاهی بیندازی، کمی خیالت را دست کاری کنی و جایی برایم گوشه ی دلت بگذاری جایی که جای هیچ کس نیست همان گوشهی خالی دلت که هیچ کس پیدایش نمیکند هیچ کس ... آنجا را برای من کنار بگذار... "علی صالحی" باز دوباره به یادش افتادم منی که با خود عهد کردم یادم او را فراموش! اما نمی دانم چرا، از لحظه ای که یادش فراموش شد دلم خاموش شد، خاکستر شد و هر بار من با لذت هر چه تمام تر این آتش زیر خاکستر را شعله ور کردم و به یادش به تماشا نشستم آزار دارم دیگر!... بیا ، باز هم بیا باز هم بیا و بیافت درست وسط یادم! امضا - رؤیا نیازی به قهوه و کیک شکلاتی نیست قرار نیست ادای کسی را درآوریم پس ، دو استکان چای و شکرپنیر لطفا! سرم را که بلند می کنم چشمانم در جاذبه چشمانت سقوط می کند آرامش این دو گوی مرا یاد شیطنت های دختری می اندازد با خنده هایی کودکانه دوخته شده بر لبانش حتی در چشمان به رنگ شبش ،به یاد خودم! من با تو تمام کافه های این شهر دودی را گشته ام چقدر جای تو خندیده ام و تو لبخند زده ای من بغض کرده ام و تو گریسته ای تو نجوا کرده ای و من حرف زده ام تو خانومی کرده ای و من بچگی! و من چقدر این نجابتت را دوست دارم... دلتنگم، دلتنگ تو و آن روزها! امضا - رؤیا علی صالحی
این روزا همش خونه ام ، از صبح تا شب ... دو روز پیش جراحی داشتم و حالا سه هفته مرخصی استعلاجی دارم! اولش کلی خوشحال شدم از این که این مدت دیگه مجبور نیستم صبح های زود از خواب پاشم یا اینکه بیمارستان شیفت واستم ، اما جالبیش اینجاست که مرخصیم به روز سوم نرسیده دارم از بیکاری دیوونه میشم! ... ما آدما خیلی چیزها داریم که قدرشونو نمی دونیم ... خود من! اگه یه روز یکی بهم می گفت قدر این روزهای کاریتو بدون بهش میخندیدم اما الان... / از خونه که نمی تونم بیرون برم ، زیادم نمی تونم حرکت کنم فقط با کتاب ها و لب تاپ و ام پی فورم سرگرمم ،حوصله ی فیلم نگاه کردنم ندارم... یه دفعه یاد وبلاگم افتادم دیدم بهترین سرگرمیم می تونه همین باشه ... عجب فکری کردم! :) امیدوارم خدا از این روزها واسه هیچ کس نیاره، بد دردیه لا مصب! وقتی كه می رفتی بهار بود رنگ، رنگ، رنگ زمستان است و من باز دلتنگ دلم اما همان دل که بودش با او یک رنگ تو گویی کس زند بر قلب من چنگ همان کس، که یارم شد، دمم شد، دلبرم شد کنارم ماند و یک عمر همدمم شد در برم ماند اما، نه با جان بلکه با یاد نام او در ذهن من فریاد، فریاد ... همیشه جاودان است در خاطر من یاری کز برایش جان به جان، مرگ ... نماند و رفت و داغش مانده بر دل ولی دل نماندست ... کو، کجا ، دل ؟!! امضا - رؤیا بیا بگذریم از هر آنچه که مرا از تو، تو را از من، دل هایمان را از هم میگیرد بگذریم از گذشته، آینده، از این دلهره ها حتی از خاطراتی که پشت شیشه زندگی جا گذاشته ایم، خوب، بد، تلخ، شیرین ... اما، از هر آنچه که گذشتیم، از حال نگذریم بیا اکنون را داشته باشیم من تو را دارم و برایت می مانم ما، هم را داریم، دوست داشتن و دلبستگی را داریم دلخوشی ها کم نیست لحظه از آن من و توست این لحظه نقطه ی عطف من است اما اگر گذشتی، از من هم گذشتی نقطه ی پایانم را هم خودت بگذار. مثل من که، می گذاریم و می روی... آری برو، نقطه، سر خط! آغاز تو، پایان من است دفترم هم که دیگر تمام شده خط آخر است و نقطه، ته خط! امضا - رؤیا " امروز ... لبخندت حیات من است... نگاهم کن ... برای یک بار هم که شده بی شرمانه نگاهم کن ... زل بزن به چشمانم ... که وقتی در چشمانم زل می زنی ... تمام دنیایم می ایستد ... قبلم نمی تپد ... نفسم بالا نمی آید ... چشمانم سیاهی میروند ... میروند به تاریکی مردمک های دو چشم شهلایت ... در حال سقوطم اما ... انگار گوشهایم میشنوند هیسس ... بوق ممتد است گوش کن... تمام علائم حیاتیم قطع شده اند ... تا زمانی که لبخند لبانت دوباره زنده ام کند! عزیزم بخند بی هیچ بهانه ای بخند که لبخندت حیات من است. "امضا - رؤیا " - این متن مخاطب خاص نداره برای دل خودم نوشتمش ، نوشتم که فقط خالی شده باشم ،شاید برمیگرده به حس و حال اطرافیانم ... زنی با یه دختر بچه ۶ ساله که بعد کلی نذر و نیاز خدا بهش داده و حالا فهمیده که شوهرش سرطان داره ... یا مردی با یه دختر بچه ۷ ساله که فهمیده همسرش غده سرطانی داره ... یا مادری که دختر ۲۱ ساله ی دانشجوی پزشکیش مبتلا به لوپوس و داره جلوی چشماش آب میشه!!! ... شاید مخاطب متنم همین عزیزان بیمارم هستن ... حالم گرفته بود ... ببخشید. پ .ن : من این متن رو ۹ آذر نوشته بودم ... مردی که سرطان داشت دیروز بهش خبر دادن که غده کاملا از بین رفته و این غیر ممکنه ... عین یه معجزه! ... خیلی خوشحالم. گذشت و گذشت و گذشت لحظه ها، ثانیه ها، عمر! باز هم می گذرد، بدون گوشه ی چشمی به من، به تو، به ... گذر زمان چیزی را زیاد نکند، کم کردن نمی خواهم! چه خیال باطلی اگر گمان کنی زمان دوست داشتن و علاقه را کم رنگ می کند این میان تنها یک چیز روز به روز محو تر می شود و آن طاقت است! تحملت طاق می شود... این روزها عجیب ، عجیب شده ایم! می شکنیم، اما چینی بند زده نمی شویم قویتر باز می گردیم و شاید هم در این میان قدری از احساسمان را خرج این توهم قدرت می کنیم و اندکی سردتر باز می گردیم گمانم این است دلیل حس یخ بسته این روزهای ما! امضا - رؤیا یک روزهایی، شاید ابری، شاید هم آفتابی در یک مکان های دور از خیالی ... کافه ای، پارکی، جایی اشخاصی وارد زندگیت می شوند که دیگر نمی توانی بیرونشان کنی نه اینکه توانش را نداشته باشی نه اینکه نخواهی ،نه! آنقدر در روح و زندگیت ریشه می دوانند که دیگر نمی توانی، بی خیالشان شوی. بعضی چیزها آموختنی نیست ،باید حسشان کرد ،لمسشان کرد باید با آنها روبرو شد گاهی اوقات باید پذیرفت ،با تمام وجود، بعضی افراد آنقدر دوست داشتنی هستند که، نمی توان دوستشان نداشت!!! دوست داشتن دست من و تو نیست ! دوست داشتن جبر است! امضا - رؤیا ................................................... پ .ن : ملاقات ما با افراد مختلف بی دلیل و بی جهت نیست... این که ما و برخی افراد در مسیر... زندگی هم قرار می گیریم، درحالی که جمعیت جهان به هفت میلیارد نفر می رسد؛ اتفاقی نیست! یادش بخیر... چشمانم را می بستم و به شهر آرزوها میرفتم شهرم انتها نداشت رؤیاها و آرزوهایم پایان نداشتند آنقدر می رفتم و میرفتم تا می رسیدم به ... به چه چیز میرسیدم؟! خاطرت هست؟ وای ،من چرا از تو می پرسم؟ تو از کجا بدانی! تو در رؤیاهایم بودی ،من که در رؤیاهایت نبودم... من در رؤیای تو ...تو در رؤیای او ... او در رؤیای دیگری ... گاهی فکر میکردم اصلا مرا می شناسی؟ مهم نبود. تو برایم آشنا بودی ،همین کافی بود. برای یک روز آن رؤیاها تمام عمرم را می دادم. اما الان سال هاست که دیگر به رؤیا نمی روم آنقدر که باورشان داشتم ،تمام زندگیم شدند اما ... پس تو کجایی؟! نکند ... نکند تو هم ...؟!! امضا - رؤیا دلیل ۱ به گمانم همین دیروز بود قرارمان بود ،کنار تئاتر شهر یادت می آید ،بلیط از تو بود و شادی از من همیشه همین گونه بود یکی تو میگذاشتی وسط ،یکی من بماند دلیل شادیم... که اگر بگویم گاهی بی دلیل شاد بودم ،پر بی راه نگفته ام اما ، دلیل این شادی بی دلیل نماند چون خودت بودی! یادش بخیر ،قهوه لاته ی قبل اجرا البته این یکی مهمان من! به همان مناسبت بی دلیل به شیرینی کیک شکلاتی مان به مناسبت شیرین ترین اتفاق زندگیم! و تو انقدر سرخوش بودی که گمان کردی این بار هم بی دلیل شادم... بگذریم! این بار هم بگذریم از دلیل شادی با دلیلم! ۲ وای که وقتی در موردش حرف میزدی چشمانت ستاره باران بود! آخر گفتی ،امروز دعوت است کلی به سادگیت خندیدم به عادت همیشه شعرم را گذاشتم زیر شیشه میز و رفتیم. دیر کرده بود بگذار دیر کند ،این تاخیر مزه اش ملس است! تا عمر داری زیر دندانت میماند عزیزم آمد ،قلبت زودتر از خودت به پیشواز رفت زمان اجرا کنار هم بودید و حواس من به ... نخند ،که میدانی محو اجرا بودم و از اجرای کنارم غافل! وای که شب چقدر خندیدم ،وقتی پیام دادی این اجرا را دوباره برویم! گفتی چون قشنگ بود! ولی من میگویم ،چون حست زمان اجرا قشنگ بود! امضا - رؤیا ......................... پ .ن : کاملا واقعی بود... هرگز کاری شگفتتر گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت "عباس معروفی" .................................................. پ .ن : سلام ... دوستان عزیزم سلام ... با عرض شرمندگی یک مدتی نیستم و میتونید از دستم یه نفس راحت بکشید :) ... گفتم اعلام کرده باشم که پیش خودتون نگید رؤیا بی معرفت بود و یه سری نمیزنه بهمون! :) ... دلم برای همتون تنگ میشه ... ❤❤❤ رها صدایم میکنی ،گنگم! نمیفهمم چه میگویی نمیدانی چرا مستم منِ سرگشته ی حیران از این عالم دگر رستم گسستم از خود و بی حرف بنشستم منِ بی خود شده ،مستانه میرقصم به تو بی حرف میخندم ،کنار گلشن و شبنم به تو ،باران ،هوا ،رعد که آهنگ صدایت مرا از خود رها کرد ... امضا - رؤیا
و ترا یاری خواهد داد که خواستن را
به شدن بدل کنی
ونیرویی نهفته ,که گامهایت را یوسته براه تواند برد
پس خو یشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن
ودست به کار آنچه باید...
رویاهایت را فرو مگذار
"دونا لوین"
ﺷﻮﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﻨﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻨﺠﮥ ﺷﻬﻨﺎﺯ ﻫﻢ ...
برچسبها: درد دل هایم
چه کوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره میشود
چه دریاییست!
تو نمیدانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگیست!
تو نمیدانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمیدانی ارانی کیست
و نمیدانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خندهیی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوانهای پیکرش جدا کردهای
چهگونه او طبلِ سُرخِ زندهگیاش را به نوا درآورد ...
برچسبها: شاملو
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: سالگرد ازدواج
برچسبها: متفرقه
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: استعلاجی
که اشتباه نمیکنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا میرسند
بعضی هم به دريا نمیرسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
برچسبها: متفرقه
برچسبها: استعلاجی
تابستان كه نیامدی پاییز شد
پاییز كه برنگشتی پاییز ماند
زمستان كه نیایی پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز...
برچسبها: متفرقه
نترس !
با هم خواهیم پَرید .
من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته هایی که باران پَرَست .
امید و علاقه ی من از تو ،
اندوه و اضطرابِ تو از من .
واژه ها ، کتاب ها و ترانه های من از تو ،
سکوت ، هراس و تنهایی تو از من .
حضور ، حیات و حوصله ی من از تو ،
تَراخُم ، تشنگی و کسالتِ تو از من .
هلهله ، حروف ، هر چه هستِ من از تو ،
درد ، بلا و بی کسی های تو از من!
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: متفرقه

برچسبها: متفرقه
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
16 بهمن برابر با چهارم فوریه هر سال به نام روز جهانی سرطان نامگذاری شده است. "
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
درجاده ی زندگی، بعضی افراد رهگذرهایی هستند که خاطرات خوشی را در اعماق قلب و خاطر ما برجای می گذارند،
بعضی اشخاص عابرانی هستند که خاطرات تلخ درعین حال تجربه های ریشه ای و با ارزشی را برای همیشه بر وجودمان حکاکی کردند...
بعضی ها در مسیر زندگی ما پابرجا می مانند؛ سرشار از برکت، گرما، شور، نعمت، نور. وخدا می داند چه اندازه سخت است قدردان واقعی این افراد بودن!
بعضی ها می مانند؛ اما کم رنگ، بی صدا، پنهان، دور!
ما در مسیر زندگی هم قرار میگیریم؛ برای یک تغییر، برای بیداری، بینایی و بهتر و نزدیکتر شدن به جایگاه واقعیمان در زندگی!
این ملاقات ها چه شیرین چه تلخ، زیباست!
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
برچسبها: درد دل هایم
حرف بزنیم
بخندیم
آه بکشیم
ادای این و آن را دربیاوریم
همدیگر را نصیحت کنیم
- و بعد خنده مان بگیرد از اینکه خودمان بیشتر محتاجیم به این نصیحت ها
بیرون کافه باران ببارد
برف
یا حتـــــــی تگرگ
مهم نیست !!
مهم این است که هوا مثل همیشه نباشد،
من از زیاد بودن درگیری هایم گلایه کنم
تو از بی برنامگی این روزهایت...
هی من غر بزنم
تو امید بدهی ،
ادای روشنفکری درنیاوریم
قهوه سفارش ندهیم وقتی حس خوردنش با ما نیست
یک لیوان بزرگ پر از بستنی شکلاتی
شیرین شیرین
به شیرینی تویی که می فهمی ام،
به شیرینی رفاقتمان
من باشم .. تو باشی :) ♥
برچسبها: درد دل هایم
از کشف تو نداشتهام
هرگز چيزی مرا اينگونه
شاد نکرده بود
که در تلألو لبخند تو
ماه شدم.
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند؟
برچسبها: معروفی

برچسبها: درد دل هایم
| Design By : mysali.com |

